کنگاور نامه

  • توسط
  • ۱۳۹۶-۰۲-۰۹
  • ۰

ریگا کوردستان – سرویس اجتماعی

در آستانه قرن ١۵ هجری شمسی و در اوایل قرن ٢١ میلادی شهری ست سر برآورده از کنگرەهای معبد الهه پاکی و زلالی آب، اینجا کنگاور است!

‎اگر امروز بخواهیم اثری معروفتر از معبد آناهیتا برای آیندگان برجا بگذاریم، نیازی به کندن کوهی همچون بیستون نیست. نیازی به معبدی چون آناهیتا نیست. بیایید خود را ثبت و مهر و موم کنیم که معروفترین طنزنامه برای آیندگان باشیم.

‎لذت انتخابات و دیگر هیچ!
‎لذت دیده شدن در فیلمی غیر از فیلم عروسی پسر عمەات!
‎لذت شنیده شدن صدایت در جمع، غیر از داد و هوارت در صف!
‎نیاز داشتن یک هویت جمعی و دلگرمی به گروهی همچون خودت.

‎می دانم که تنهایی.
‎درکت میکنم همشهری.
‎می توانم بفهمم که تو هیچ هویتی غیر از عشیرەات و پسماندهای دوران گوسفند چرانی را درک نمی کنی!
‎”دەسه دەسه وژمانه”
‎لذت ببر از حامی بودن، ای حامی یک شورای شهر بالقوه!
‎می دانم که ارضایت از اول آسان بود.
‎می دانم که تو ناچاری به سادگی، چون ساده نبودن خرج دارد، هزینه دارد و تو از پرداخت قبض های ماهیانەات هم ناتوانی.
‎تو را قسم دست حضرت عباس داده بودند و تو مجبوری مجبور.
‎تو را روگیر کردند و تو خجالت می کشیدی و اینجا کشیدن آسان تر از نکشیدن است.
‎جوگیر شدی.
‎همه جمع شده بودند در جایی که تو به درستی یادت نیست، تو هم گرسنه بودی!
‎سیر خوردی؟
‎نوش جانت!
‎شاید حق با تو باشد.
‎خودت هم می دانی که هر روز هزاران نظر می دهی و همکارت و یا هم قطار بیکاری ات به تو می خندید!
‎آنجا همه مهربان بودند و به تو نخندیدند.
‎عیبی ندارد که فردا به ریشت هم بخندند، ریش را می شود به آسانی تراشید.
‎”اشطف لا تسمح”!
‎مهم معنویت این جور فضاهاست،
‎آنهایی که تا دیروز در خیابان جواب سلامت را هم نمی دادند در این فضای معنوی حتی به تو لطف می کردند و در گوشت پچ پچ می کردند، دست گرمشان پشتت بود، لای بازویت را گرفتند و گفتند: “چشم بفرما!”

‎”دەسه دەسه وژمانه، یەیوشه سەر دەسەمانه!”
‎سلام سر دسته!
‎ای لنگردار آریایی شهر!
‎به کجا چنین شتابان؟
‎شنیدەام برنامەای نداری؟

‎- نه ندارم!
‎- ولی خوردنی زیاد خریدەام، “بیا باهم بخوریم!”

‎البته تو نقشه داری؟
‎- بله؛ نقشەی زمین های آن مرد روستایی که به تفکیک آن تفکیر می کنم!
‎و نقشە دستگیری و آزاد سازی سگ های ولگرد در شهری دیگر را!

‎قطعا به تو الهام نشده است، که حضور بیابی!
‎- بله ما در عصر “پایان تاریخ” هستیم
‎این را خودت هم می دانی.
‎چه شده که در سرت جنبید که “نسخە نجات بشریت” را داری؟
‎آن قسمت احساس وظیفه چگونه در دلت به سوزش و خارش افتاد؟
‎نگو که در راه رضای خدا مدرسەای نساختم ولی خواستم برای رضای خدا شورای شهر شوم!
‎نگو که در راه رضای خدا پل و مسجدی نساختم ولی آمدەام پشت میز شورا خدمت کنم!
‎نگو که برای وجهه اجتماعی کتابی نخواندەام، چیزی یاد نگرفتەام ولی بهتر دیدم اول از مدیریت و تدبیر مشکلات شهر شروع کنم!
‎نگو که به درخواست مردم به صحنه آمدەام، چون مردم گفتند بیا من هم آمدم!
‎اینجا همه همدیگر را می شناسیم و برای فهمیدن پشت صحنه شهر، فقط کافی ست سوار تاکسی شویم!
‎صادق باش!
‎حتی اگر حق را بگویی هیچ چیز را از دست نمی دهی، من و تو و همه خوب می دانیم چه خبر است در شهر.
‎کنگری ست در صندوق، فقط باید کنده شود و لنگری ست در شورا که باید انداخته شود.
‎تو هم کندەکاری خوب بلدی و نیز خوب انداختن چیزهای سنگین در چاه!
‎و تو آمدی!
‎تو کشتی نمی سازی که بروی، تو کُشتی می گیری که بمانی!
‎”دەسه دەسه وژمانه، یەیوشه سەر دەسەمانه!”
—————-
‎همه برای شورا، شورا علیه دکتر!
‎دکتر فیروزآبادی را می گویم،
‎چون از حرفهایش سر در نمی آوردیم فراری اش دادیم!
‎اصلا هفت نفر مشکل آفرین است،
‎شورا باید زوج باشد! جفت باشد!
‎جوری که مو لای درزش نرود.
‎البته ما درز هم نداریم.
‎خیلی ساده است
‎هم انتخاب، هم مدیریت دوران منتخبی!
‎عشایر سیاه چادرهایشان را نزدیک تر و نزدیک تر می آورند و شناسنامەها از دور و نزدیک جمع می شوند، این مرحله انتخاب بود!
‎بعد شهرداری می آوریم
‎نقشەی زمین های مرد روستا را به زیر بغلش می زنیم و هر روز در شهرداری را با لگد دق الباب می کنیم.
‎همه راضی
‎شهر راضی، مرد روستا بیشتر
‎”مرگ بر ناراضی”!
‎البته ما “اشتغال زدائی” هم می کنیم!
‎باور کنید این طنز نیست!
‎اشتغال زدائی اسم رمز موفقیت یک فرد در شورای شهر قبل بود!
‎شاید مشکل زبان بود.
‎شاید هول شدیم، رفتیم دادیم.
‎این بار لطفا هول نشوید به “زا” و “زدا” کمی توجه کنید!

 

مصطفی باقری آشنا – دبیر سرویس اجتماعی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار